سلام خوبین؟!
خب تا بعد از امتحاناتم از داستان خبری نیست!
فعلاً همینطوری این رو داشته باشین تا بعد!
شما تا حالا
دیدین که یک اسب آبی کت و شلوار بپوشه؟! تا حالا دیدین که یک شامپانزه صورتش رو با
ماشین اصلاح کنه؟! تا حالا دیدین که یک فیل ( بیشتر منظورم فیل ماده ست!) دو ساعت بشینه پای تلفن و تعریف کنه که چه
جوری فلان فیل از نامزدش جدا شده؟! یا تا حالا دیدین که یک مارمولک دو
ملیون تومان یا بیشتر یا کمتر پول بده تا بچه ش بره مدرسه و در کنکور
رتبه ی خوبی بیاره؟! نه مسلمه که این کارها فقط مخصوص انسانه! ولی چی شد؟! چی
شد که انسان بین این موجودات به اینجا رسید؟ چی شد که انسان،انسان شد؟!!!! عجیبه نیست؟
تا حالا به زندگی خودتون فکر کردین؟ تا
حالا شده فکر کنین من هر روز صبح از خواب بلند می شم می رم دست و صورتم رو
می شورم صبحونه می خورم دندونام رو مسواک می زنم می رم بیرون از خونه ظهر
بر می گردم غذا می خورم دندونام رو مسواک می زنم. می رم روی اینترنت و به
کارهام می رسم با دوستام صحبت می کنم و...! تا حالا شده فکر کنین که تا
دلتون می خواد با یک اراده دستتون بلند می شه! تا حالا شده فکر کنین که چطور
شد انسان چنین شهرهایی رو ساخت. چنین اجتماعی رو! چقدر خارق العاده ست! اما
ما متوجه نمی شیم. ما چنان در زندگی روزانه مون غرق شدیم که متوجه
نیستیم در چه دنیای فوق العاده ای داریم زندگی می کنیم! اگر یک بچه ی کوچک
رو به اتاقی ببریم که درش آیینه ای هست و بعد تصویر اون کودک در آیینه
باهاش صحبت کنه به احتمال خیلی زیاد کودک یک هم صحبت جدید پیدا کرده. کودک
خیلی متعجب نمی شه. به حرف زدن با تصویرش ادامه می ده. ولی اگر خود ما رو به
اتاقی ببرن که یک آیینه درش هست و تصویرمون باهامون صحبت کنه بی نهایت
متعجب و وحشت زده می شیم و شاید آیینه رو بشکنیم! علت چنین تفاوت رفتاری
چیه؟ من بهتون می گم! علت اینه که ما به چنین زندگی عادت کردیم اما کودک
هنوز عادت نکرده برای کودک هر چیزی تازگی داره و اون چون از همه چیز تعجب می
کنه، از این زندگی فوق العاده، شاید از دیدن چنین منظره ای اونقدرها تعجب
نکنه! یک کودک وقتی یک بچه ی دیگه رو می بینه حتی یک بچه ی بزرگ تر داد
می زنه:«نینی!» (اگرچه شاید اون بچه خیلی هم نینی نباشه!) با شوق فراوان نشونش می ده و
بالا و پایین می
پره! ما نمی فهمیم چرا بچه ذوق زده شده. از دستش خسته می
شیم بهش می گیم
آروم بشینه و به نظر من ما داریم اون بچه رو می کشیم!!! به نظر اون بچه همه چیز جالبه. اون بچه
های دیگه براش جالبن موجودات عجیبی که اون نمی شناسه و چه موجودات خارق
العاده ای. اما برای ما همه ی بچه ها یک شکلن. همه شون خسته کننده اند. همه شون
بالا و پایین می پرن یک بچه ی دیگه رو نشون می دن و داد می زنن:«نینی!»
چرا ما به زندگی عادت می کنیم؟! شاید
خودمون عادت نمی کنیم بلکه عادتمون می دن و ما هم بقیه رو عادت می
دیم! شاید هم فقط چون ما هم جزئی از اون «چیز» خارق العاده هستیم درکش نمی کنیم. عظمتش
رو و اینکه چقدر زیبا، منحصر به فرد و خارق العاده ست!
می دونید دوستان زندگی واقعاً جالبه. زندگی
مثل یک کتاب خیلی بزرگه. اونقدر بزرگه که ما حتی تعداد صفحاتش رو هم نمی دونیم. اونقدر بزرگه که
ما در عمر کوتاهمون نمی تونیم به تنهایی اول یا آخرش رو درست بخونیم. این
کتاب بزرگ رو ما می
نویسیم. هر کدوم از ما نقش اصلی اون کتابه. هر کدوم از
ما بخشی از اون
کتاب رو می نویسه. هر کدام از ما فقط چند صفحه می تونه
بنویسه و فقط یکبار.
یکبار فرصت داره که اون چند صفحه رو پر کنه! اما ما هیچ وسیله ای نداریم که اگر اشتباهی کردیم
برگردیم و پاکش کنیم و دوباره بنویسیمش! چقدر حیفه نه؟! اما چه می شه
کرد؟! تنها کاری که می تونیم بکنیم اینه که دیگه اون اشتباه رو تکرار نکنیم. ما
فقط یکبار چند صفحه ای می نویسیم و باقی صفحات رو دیگران پر می کنن.
با من موافقید که اون یکبار رو باید هرچه زیباتر، دلنشین تر و ماندگارتر
بنویسیم؟!
اما این کتاب خیلی بزرگه. خیلی خیلی بزرگ
هیچ کس نمی دونه این کتاب چند صفحه داره. بنابراین چطور یک نفر به
تنهایی می تونه ورق بزنه ورق بزنه ورق بزنه و ببینه اول کتاب چطوری شروع می
شه! نه یک نفر نمی تونه ولی اگه چند نفر باشن چی؟ اگه هر شخصی قسمتی از
کتاب رو بخونه و بعد بیاد بگه چی متوجه شده و نفر بعدی قسمت دیگه ای رو؟
اینطوری شاید روزی بتونیم بفهیم اول کتاب چی نوشته شده؟! و این یعنی فلسفه!
قشنگه نیست؟ تا حالا با خودتون فکر کرده
بودین که از کجا اومدین؟! خب مسلمه هر انسانی در دوره ای از زندگیش به
این پرسش های «بنیادین» می رسه ولی حیف که خیلی زود از اون ها می گذره
فراموششون می کنه
بدون اینکه جواب مناسبی براشون پیدا کنه. ولی چرا؟ خب این سؤالیه که خودتون باید بهش پاسخ بدین.
آیا اونقدر در زندگی غرق شدین، اون قدر سرگرم تهیه احتیاجات بنیادی
خودتون مثل غذا، مسکن و ... شدین که برای اینکه به یکی از بنیادی ترین سؤال ها
جواب بدین به یکی از سؤال هایی که بیش از همه ذهنتون رو مشغول می کنه و
از همه برای زیبا و ماندگار نوشتن اون کتاب بیشتر لازمه فرصت ندارین؟ آیا
پاسخ به این سؤال که دختر ها بهترن یا پسرها و یا اینکه پرسپولیس بهتره یا
استقلال و سایر بحث هایی که گاهی خودم شاهدشون بودم مهم تر از اینه که مبدأ
جهان کجاست و اصلاً چی شد که انسان به جایی رسید که این پرسش ها رو
مطرح کنه!( منظورم اینه که چطوری شد که از حیوانات که تمام فکرشون اینه که
احتیاجاتشون رو تأمین کنن جدا شد و تونست به پرسش هایی این چنینی فکر کنه!(
ازتون یک سؤال می پرسم: فرق انسان، حیوان
و گیاه چیه؟!
بله درسته می تونید با کمک ارسطو جواب
بدین که: خب گیاه زندگی پیچیده ای نداره. همه ی زندگیش به رشد و گرده افشانی
و تولید غذا ختم می شه! حیوان کمی پیچیده تره. گاهی کارهای عجیبی می کنه
گاهی می شه بهش چیزهایی رو یاد داد. اما انسان. انسان فکر می کنه. انسان
با همشون فرق داره.
خب البته تا حدودی درسته و برای 400 سال
پیش از میلاد خیلی عالیه ولی آیا حالا 2408 سال بعد هنوز هم باید به
همون تفکرات راضی بود؟ اگر قرار بود همه به افکار گذشتگان بسنده کنن شاید
ما هنوز هم در غار زندگی می کردیم و از کجا معلوم که اصلاً هنوز نژاد
بشر باقی بود؟!
امروزه ثابت شده که حتی گیاهان هم زندگی
فوق العاده پیچیده ای دارن. اگر زرافه ای به سمت یک درخت بره اون درخت به
سرعت واکنش نشون می ده با تولید امواجی به سایر درخت ها خبر می ده و در
کمتر از بیست دقیقه تمام برگ های باقی مونده اش از سم پوشیده می شه! عجب پس
مثل اینکه گیاه اونقدر ها هم ساده نیست! و در مقابل، زرافه هم از چنین
رفتاری آگاهی داره و هیچ وقت بیشتر از یک ربع از برگ های یک درخت نمی
خوره!
میمون ها اگر چیزی یاد بگیرن به بقیه ی هم
نوعاشون هم یاد می دن. جزیره ای هست که تمام میمون های اون موقعی که می خوان سیب زمینی بخورن
اون رو در آب شور دریا می شورن( اسم جزیره رو یادم نیست) پس مثل اینکه حیوان
ها هم می تونن یک
کارهایی شبیه انسان انجام بدن! اما هیچ کدوم از گیاهان
یا حیوانات مثل
انسان شهرهای بزرگ با آسمان خراش های بلند نساختن! هیچ
کدومشون ماشین و
هواپیما نساختن. چرا؟!
خب بگذارید با یک مثال جواب رو بگم! اگر
یک گربه در اتاقی باشه و بعد یک گلوله ی کاموایی وارد اتاق بشه گربه چی
کار می کنه؟! مسلمه می دوه دنبالش و باهاش بازی می کنه.
اگر گیاهی اونجا باشه مسلماً عکس العملش
فقط این خواهد بود که اگر گلوله به سمتش میاد چطوری از خودش محافظت کنه!
اما اگر شما، یک انسان، در همون اتاق
بشینید و همون گلوله ی کاموایی وارد اتاق بشه عکس العمل چی خواهد بود؟
مطمئنم که شما بر
می گردید تا ببینید گلوله از کجا اومد! و این مهم ترین تفاوت بین انسان و حیوانه.
تفاوتی که باعث شد انسان بمونه و امروز اینجا بایسته!
اگر ما نخوایم برگردیم و ببینیم این گلوله ی
کاموایی از کجا اومده اونوقت گذشته از تفاوت های زیستی و پاره ای تفاوت
های رفتاری و فکری فرق عمده مون با باقی جانداران چیه؟! اونوقت چطور می
تونیم به افلاطون، ارسطو، کنفسیوس، بودا، زرتشت، دکارت، پاسکال، لاک، کانت،
هیوم، اسپینوزا، فروید، هگل، حضرت عیسی(ع)، حضرت محمد(ص) و... اشاره کنیم و
بگیم این مردان بزرگ از نژاد من هستن؟!
واقعاً چرا هر وقت حرف از فلسفه به میان
میاد ما سریع سپرمون رو میاریم بالا و می گیم:« فلسفه به چه درد من می خوره؟!» چرا هرگز نخواستیم ببینیم اون گلوله از کجا اومده؟
آیا وقتش نیست که برای یک بار هم که شده سعی کنیم تا حدی که می تونیم به
این کتاب زندگی با دقت بیشتری نگاه کنیم؟ وقتش نیست که کمی در مورد چیزهایی
که داریم داخل اون کتاب می نویسیم فکر کنیم و با اهمیت دادن به تاریخ فلسفه
نوشته هامون رو زیباتر کنیم؟ شاید روزی دیگران نوشته های ما رو خوندن و
نوشته های خودشون رو زیباتر نوشتن. باور کنید زیاد سخت نیست فقط باید
بخوایم و شروع کنیم. و به نظر من ارزشش رو داره. هرچی باشه ما فقط یک بار
این کتاب رو می نویسیم و فقط چند صفحه می تونیم بنویسیم.
چند وقتی هست که من دارم درسنامه های
فلسفی کوتاهی در مورد تاریخ فلسفه می نویسم و در وبلاگم و بعضی سایت
ها می گذارم و باید اعتراف کنم که خیلی متعجب نشدم وقتی دیدم زیاد مورد توجه
قرار نگرفت. اولین بار نیست که با چنین برخوردی مواجه می شم. متأسفانه
نمی دونم به چه علت ما اینقدر بی تفاوت شدیم. آیا شما دوست دارین زندگیتون
تا حدی سطحی بشه که در سال های آینده مهم ترین حرف هاتون در مورد گرون
شدن گوجه فرنگی و یا باخت پرسپولیس و استقلال از فلان تیم باشه؟! من نمی گم
این چیزها اهمیت نداره. موافقم که هر چیزی هم سطح داره و هم عمق ولی کدوم
گسترده تر و ژرف تره؟ کدومشون جالب تره؟ خودتون پاسخ بدین! سطح دریا، فقط یک
سطحه! خیلی زیباست، آبی و بی کران اما فقط همینه! ولی در اعماق دریا! حیات
و جنب و جوش هست! کسی که عمق دریا رو بفهمه بهتر متوجه اتفاقات سطح
دریا می شه! و بهتر می تونه در مورد دریا بنویسه!
خب امیدوارم این متن رو اگرچه کمی بلنده
خونده باشین و بیشتر از اون امیدوارم که بعد از خوندن این متن با
خودتون نگین:«قشنگه!» و همه چیز تموم شه! امیدوارم کمی بیشتر به اون کتاب زندگی و اون گلوله ی
کاموایی فکر کنین! شاید
بد نباشه یک نگاهی بکنیم و ببینیم در صفحات قبلی اون کتاب، صفحاتی که خودمون اون ها رو
نوشتیم، چه چیزهایی نوشتیم. مگر همش چند صفحه ی دیگه می تونیم بنویسیم؟
