سلام! حالتون چطوره؟
خوبین خوشین؟ با خونه تکونی چی کار می کنید؟
بابا یکمی آروم تر.
خب جواب نظرات!
lucifer عزیز. خودت زحمتش رو بکش. والا دیگه زیاد جایی عضو نمی شم.
جزیره جان شما خونسردیت رو حفظ کن. یک نفس عمیق بکش بعد قورتش بده!!!!!!! در آخر می خوام خبری بهت بدم که احتمالاً منفجر می شی از خشم! یا بدتر یکی دیگه رو منفجر می کنی!!!
سیاوش جان خواهش می کنم. امیدوارم که همیشه در سیم دلخواهت بمونی!!!
M.S جان شرمنده ام. اشکال از نویسنده س! سعی می کنم طولانی تر شه ولی روزگار نمی گذاره! روابط رو هم چشم یک کاریش می کنم!
پسر عمو جان! درست متوجه شدی. به نوعی خواب در آینده تأثیری خواهد داشت! ( من از دست تو چی کار کنم که همش من رو مجبور می کنی داستان رو لو بدم؟!) در مورد جادو دلایلش رو بعداً توضیح می دم. ضمناً خود مولینگر هم دلایل خوبی بیان کرده!
آرسام جان چطوری؟! خوبی؟ اونطرف ها چه خبر.
دست رو دلم نگذار که خونه!رفتنم دلیل داشت. برگشتنم هم دلیل داره. قرار بود برای عید برگردم. یک کاریش می کنم. داستان رو هم که معلومه دارم ادامه می دم! این همه بچه ها دارن مستقیم تهدید می کنن!
... جان منظورت بنده بودم؟!!! لطف داری! در مورد اسم مستعار هم والا اصلاً نمی دونم چرا شدم لاکهارت!!!
خب دوستان در مورد داستان باید یکمی بیشتر صبر کنید. ولی باور کنید ارزشش رو داره! در روزهای اول سال آینده می گذارمش!
در لحظه ی سال تحویل اینجا یک آپ جدید در مورد بهار قرار می گیره که اولش چند بیت شعره که خودم سرودم!
امیدوارم خوشتون بیاد!
عیدتون پیشاپیش مبارک!
فعلاً!
نویسنده : گیلدروی لاکهارت ; ساعت 20:37 روز سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386
سلام خوبین؟! چه خبرا!
دیگه دارین برای عید آماده می شین؟! خب موفق باشین!
اینم فصل ششم
جواب نظرات:
سیب نقره ای عزیز لطف داری شما!
پسرعمو جان! شرمنده. سعی می کنم بهتر عمل کنم! حق با شماست.
سیاوش عزیز فرمایش شما متینه! سعی می کنم زود به زود فصل بدم. در ضمن من به داشتن دوستانی مثل شما افتخار می کنم. ایران بیس رو هم دیدم!
M.S عزیز در مورد هیجان دیگه کم کم داره شروع می شه! در مورد روابط هم این ها هیچ کدوم به سن ازدواج نرسیدن... باید همگی پونزده سالی صبر کنن!!!
جزیره جان رسید!
مهدی عزیز درسنامه هم به جای خودش چشم!
خب دوستان فعلاً بای!
نویسنده : گیلدروی لاکهارت ; ساعت 15:36 روز جمعه دهم اسفند 1386
