تبليغاتX
وبلاگ سری داستان های شمشیر سرنوشت




سلام دوستان!

خب خودم می دونم که الآن دارین چطوری نگاهم می کنین!!! پیشنهاد می کنم اول برید و کمی قدم بزنید و چندتا تنفس شکمی(!) انجام بدید و بعد که به حال منطقی و عادی برگشتید بیاید و باقی مطلب رو بخونید!

خب من بعد از یک سال برگشتم. نه خب خوشحال نشید الآن می خوام دوباره برم!!! خب چیه آقا من هم کار و زندگی دارم! ناسلامتی امسال من کنکور دارم ها! کل سرنوشتم رو می خوام رقم بزنم! خب دیگه انقدر طلبکار نباشید. بدبختی ما نویسنده های فصل به فصل نویس همینه که پدر خودمون رو در می آریم و باز هم همیشه خواننده ها طلبکارن که فصل بعدی کوش! آرزوش به دلم موند که یک دفعه یک نقدر درست و حسابی از یک نفر به دستم برسه. فقط البته نباید بی انصاف بود یک بار یکی از دوستان لطف کرد و نقدی در مورد اسامی فرستاد و خیلی کارشناسانه توضیحاتی داد که واقعاً به دردم خورد. ولی به جز اون یکی هیچی نبود. باز البته دست اون هایی که سراغ فصل بعدی رو می گرفتن درد نکنه. یک عده ای که فقط میومدن می خوندن و می رفتن و...! ولی اول و آخرش تو نظرات بیشتر می شد نظایر این عبارت رو دید:«فصل بعدی کی میاد؟» وقتی هم دیر می شد همه داد و هوار می کردن. هیچ کس هم نمی گفت که این بابا شاید کار و زندگی داشته باشه وظیفه اش که نبوده بیاد بنویسه. این نوع طلبکاری که نمونه اش رو در یکی از نظرات لگولاس در پست قبل می تونید ببینید فقط گریبانگیر ما نویسنده های فصل به فصل نویسه و لاغیر!

مثلاً این رولینگ. دو سال ملت رو گذاشت سر کار که بدترین کتاب سری هری پاتر رو بنویسه و هیچ کس هم چیزی بهش نگفت!

من هم تصمیم گرفتم از این حالت فصل به فصل نویسی در بیام.

خب حالا بیشتر از این زجرتون نمی دم. من یک سال نبودم. حالا هم بایز می خوام برم و معلوم نیست کی بیام. احتمالاً تا قبل از کنکورم یک بار دیگه هم براتون داستان می گذارم.

آهان گفتم داستان. من بخش اول از جلد سوم رو نوشتم که الآن براتون لینکش رو می گذارم و می تونید از آدرس زیر دانلود کنید.

 http://www.4shared.com/file/130202385/10251aee/SOTN-p1.html

توجه کنید که این بخش اوله نه فصل اول! این چیزی حدود یک سوم جلد سومه. بعد هم این که داستان در جلد سوم به پایان می رسه. آخرش داستان یک تریلوژی شد! البته فکرهایی برای بعدش دارم که نمی گم چون نمی خوام مسئولیتی بپذیرم.

مطمئنم که از این بخش بسیار خوشتون خواهد اومد. این طور نوشتن که فشار خواننده ها بر آدم سنگینی نکنه و خودش رو موظف ندونه که هر طوری شده یک فصل رو سر وقت تحویل بده خیلی بهتره. هم من راحت ترم و به کارهام می رسم و هم کیفیت داستان بالاتر می ره و منظم تر می شه. حالا مطمئناً خودتون متوجهش خواهید شد.

من الآن بیشتر وقتم رو گذاشتم روی درس خوندن. وضعم الآن خیلی خوبه ولی خب هدفم خیلی بالاتر از این هاست! حالا امیدوارم که سال دیگه همتون رو شیرینی مهمون کنم. تا چه شود! اما خب اگر نظری داشتید (البته بعیده ولی خب خدا رو چه دیدی!) حتماً برام بنویسید.

آهان یک نکته ی دیگه!

پیشنهاد من اینه که قبل از خوندن این بخش یک بار سرسری یک نگاهی به دو جلد قبلی بندازین تا یک چیزهایی از داستان یادتون بیاد! بعد هم این بخش رو در یک نوبت نخونید چون که همونطوری که متوجه خواهید شد به دلیل قالب این جلد که باید با حال و هوای داستان بخونه ممکنه چشم هاتون... . شما ها که مثل من نویسنده نیستین مجبور باشین تحت هر شرایطی به این کلمات خیره شین. کمی به خودتون استراحت بدین بعد ادامه اش بدین که عقلا گفته اند:« سلامتی همی از هر چیز مر مهم تر است!!!!»

با امید به رضایت شما و سلامتی شما و شادی شما و موفقیت شما!

خدا نگهدار

پی نوشت: رزبل جان راستش می ترسم که وبلاگم فتیر(!) شه وگرنه همینجا جوابت رو می دادم. جواب رو برات ایمیل کردم.




نویسنده : گیلدروی لاکهارت ; ساعت 21:15 روز جمعه سیزدهم شهریور 1388
دسته بندی :

    لینک مطلب  


 
Theme designed by Lockhart

Register your domain name and build your site at UNI.CC